مدح و مرثیۀ حضرت سکینه سلاماللهعلیها
نیست یارای زبان تا که کند مدح تو را ای که آرامـش هر روز و شب مولایی ای که مستغرق فیالله تو را خوانده حسین مـدح تو بـس که تو بـانـو نـوۀ زهـرایی ای سـراپـای تو یـادآور زهـرای بـتـول اثر نطق تو بر کون و مکان غالب بود همچو زینب ز لبت نطق علی میریزد نـطـق تو تـیـغ عـلـی بن ابـیـطـالب بود آنچه زیـنب هـمه دم کـرد تـمـاشا دیـدی هـمره زینب خود کوچه به کوچه رفتی بـر روی نـاقـۀ عـریـان به کـنـار اسـرا تـا دل شــام بــلا تـا دل کــوفــه رفـتـی لیک ای راحت جان و تن ارباب حسین بـفـدای دل پُـر غـصـه و احـسـاسـی تـو روضههایت همه از علقمه دارد صحبت عـالـمـی دیـده دل و دیـدۀ عـبـاسـی تــو از در خـیـمۀ طـفـلان حـرم تا به فرات رفت آن مـاه ولی تا به حـرم بازنگشت آری آری که علمدار حرم رفت که رفت از بر عـلـقـمه سـقـا به حرم باز نگشت |